تبليغاتX
http://fazaeenashenas.blogfa.com
در رابطه با عرفان و راههای موفقیت

سر خدا که عارف سالک بکس نگفت  در حیرتم که باده فروش از کجا شنید

یارب کجاست محرم رازی که یک زمان  دل شرح آن دهد که چه گفت وچها شنید

ساقی بیا که عشق ندا میکند بلند   کانکس که گفت قصه ماهم زما شنید

ما باده زیر خرقه نه امروز می خوریم  صدبار پیر میکده این ماجرا شنید

حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس   در بند آن مباش که نشنید یا شنید

 

معاشران گره از زلف یار باز کنید  شبی خوش است بدین ققصه اش دراز کنید

میان عاشق و معشوق فرق بسیار است چو یار ناز کند شما نیاز کنید

هر آنکسی که در این حلقه نیست زنده به عشق  بر او نمرده به فتوی من نماز کنید

وگر طلب کند انعامی از شما حافظ   حوالتش بلب یار دلنواز کنید =ناشناختنی 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 آذر1387ساعت 11:47  توسط mojood fazaee | 

 

تنها در بی چراغی شب ها می رفتم .دست هایم از یاد مشعل ها تهی شده بود .

همه ستاره هایم به تاریکی رفته بود مشت من ساقه خشک تپش ها را می فشرد .

لحظه ام از طنین ریزش پیوندها پر بود. تنها می رفتم می شنوی تنها .من از شادابی باغ زمرد

کودکی براه افتاده بودم .آیینه ها انتظار تصویرم را می کشیدند درها غبور نمناک مرا می جستند . ومن می رفتم ،می رفتم تا در پایان خودم فرو افتم . ناگهان تو از بیراهه لحظه ها ، میان دو تاریکی ، به من پیوستی .

دستم را به سراسر شب کشیدم ، زمزمه نیایش در بیداری انگشتانم تراوید .خوشه فضا را فشردم قطره های ستاره در تاریکی درونم درخشید .و سرانجام در آهنگ مه آلود نیایش ترا گم کردم .

میان ما سرگردانی بیابن هاست . بی چراغی شب ها ، بستر خاکی غربت ها ، فراموشی آتش هاست .

میان ما " هزار ویک شب" جستجوهاست
+ نوشته شده در  سه شنبه 12 آذر1387ساعت 8:6  توسط mojood fazaee | 
مردی در یکی از دره های کوه های پیرنه قدم می زد، که به چوپان پیری برخورد . چوپان او را در غذایش شریک کرد ،و مدت درازی در کنار هم نشستند و از زندگی صحبت کردند.

مرد می گفت :اگر کسی به خدا اعتقاد داشته باشد، باید بپذیرد که آزاد نیست ،چون خداوند هر گام او را هدایت می کند .

در پاسخ ، چوپان او را به دره تنگ وعمیقی برد که در آن ،پژواک هر صدایی به وضوح شنیده می شد.

گفت: زندگی این دیواره هاست ،و سرنوشت فریادی است که هر یک از ما می کشد .آن چه انجام می دهیم  تا قلب خداوند بالا می رود  و به همان شکل به طرف ما بر می گردد.

اعمال خدا بسان پژواک کردارماست
+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مهر1387ساعت 11:11  توسط mojood fazaee | 
او در نیویورک است با این که قرار ملاقاتی دارد ،دیر از خواب بیدار می شود و وقتی هتل را ترک می کند می فهمد که پلیس اتومبیلش را با جرثقیل برده . دیر به قرارش می رسد ، ناهار بیش از اندازه طول می کشد ، و به مبلغ جریمه اش می اندیشد . پول زیادی است .

ناگهان،به یاد اسکناسی می افتد که دیروز در خیابان پیدا کرده .بین آن اسکناس و حوادثی که آن روز صبح بر سرش آمده ، رابطه غریبی می بیند.

که می داند ؟ شاید این پول را پیش از کسی یافتم که بنا بود پیدایش کند! شاید این اسکناس را از سر راه کسی برداشته ام که واقعا به آن نیاز داشته. که می داند ؟ شاید در آن چه پیشا پیش رقم خورده ،دخالت کرده ام !

احساس می کند باید از شر این اسکناس راحت بشود،ودر همان لحظه چشمش به گدایی می افتد که در پیاده رو نشسته بی درنگ اسکناس را به او می دهد و احساس می کند میان پدیده ها تعادلی بر قرار کرده است.

گدا می گوید : یک لحظه صبر کنید ، من دنبال صدقه نیستم ، من یک شاعرم و می خواهم در ازای این پول ، شعری برایتان بخوانم .

او می گوید :خوب ، پس کوتاه باشد ،من عجله دارم .

گدا می گوید : (اگر هنوز زنده ای ، به خاطر آن است که هنوز به آن جا که باید باشی ، نرسیده ای )

+ نوشته شده در  پنجشنبه 28 شهریور1387ساعت 3:55  توسط mojood fazaee | 
به نام ناشناختنی آفریننده آگاهی ها

 

روزها میگذرد ومن در انتظار آن روزبزرگ هر لحظه بی تاب تر از گذشته می شوم انسانها به چشمم حقیر و

دوباره بزرگوار می شوند طبیعت را دوست دارم ولحظه ای بعدیادم می افتد که باید از همه چیز دل بکنم از دوستان ،انسانها،طبیعت،شطرنج،خودم،شب،روزو…غم سنگینی ته دلم دوباره شروع به قلیان میکند نا امیدی

خاصی مرا فرا میگیرد و بعد دنیا وآدمها در نظرم بی ارزش می شودو بعد از چند لحظه دوباره غم از یادم می رود و یادم می آید که من همه چیز و همه کس را دوست دارم وای چه دور وحشتناکی !؟ واقعا دنیای این انسانها پر از حادثه است ولی در واقع هیچ حادثه ای در کار نیست.

موجود فضایی چگونه به زمین آمد؟

نه عدم بود نه وجودچیزی نبود که چیزی باشد خدا بود آگاهی مطلق وفقط آگاهی ،در لحظه ای خاص قصد خدا براین شد که بستری خلق کند که بتواند در آن موجودات را بیا فریند آفرینش آغاز گشت هفت آسمان را آفرید ،

هفت مرحله ،هفت بستر را آفرید گستره آگاهی خداوند در تمام جهان جاری و متبلور شد، آسمان هفتم جایی بود

فقط خودش از آن آگاهی داشت ورسولش را نیزدر خور این آگاهی قرار داد که به آنجا بیاید و به لقایش دست یابد وانسانها وموجودات دیگر را برای رسیدن بدانجا آفرید سفر آگاهی شروع شد از آگاهی به آگاهی .

در طی مراحل هفتگانه آگاهی های دیگری قرار داد که قدرت نزول داشتند ولی قدرت صعود از آنها گرفته شده بود چون مرکز ثقل ادراکشان طوری با زندگی هماهنگ بود که عملا این قدرت را نداشتند کهبه مرحله بالاتری از آگاهی صعود کنند این موجودات فرشتگان بودند وارواحی که قالو بلا نگفتند..

طبقات ششم وپنجم وچهارم به این دسته تعلق داشت ولی طبقه سوم جایی بود که ارواح قبض شده یا ارواح انسانهای زنده معمولی تا این مرحله در پیشرفت بودند وآنرا درک می کردند .درآسمان دوم به تجلی آگاهی خویش پرداخت و تمام هستی که در عالم ماده (اسمان اول ) آفریده بود به شکل نوار تجلیات اگاهی که تا آسمان

هفتم ادامه داشت .موجودات زنده را در پیله ای از آگاهی قرار داد و به انها تابش آگاهی وقدرت اگاه شدن داد ودر آسمان اول عالم محسوس را افرید عالم ماده وجسم. اینها همه در شش روز آفریده شد و اسمان هفتم از اول بود اولی که هرگز نبود.

کار هفت آسمان که تمام شد فرشتگان مقرب را آفرید که نزدیکترین موجودات به آسمان هفتم بودند آگاهی را به آنهاگسیل داشت وآنها را از وجود خویش اگاه ساخت وگفت که من خالق شمایم و شما تنها موجوداتی هستید که از وجود خویش آگاهی دارند شما قدرت درک مرا ندارید ولی می توانید به آسمانهای پایینتر تنزل کنید و از من دور شوید ولی اگر قرب مرا دوست دارید باید مرا عبادت کنید وانها نیز پذیرفتند کار جهان این چنین پیش می رفت و خداوند در هر اسمان موجوداتی می افرید تا به اسمان سوم رسید کار خلقت لحظه ای ایستاد خدا خواست موجودی بیافریند که اختیار داشته باشد و قدرت آگاه شدن موجودی که بتواند به او نزدیک شود پس از روح خود دمید روح از مبدا و مقصد جداشد روح ظریف بود طی مراحلی از آسمان هفتم به ششم وبعد پنجم وبعد چهارم رسید ودر هر آسمان ظرف مخصوص را می پوشید تا بتواندبه آسمان پایینتر بیاید به مرور گذشت از چهار آسمان در آسمان سوم روح خدا به روحهای یکسان تفکیک شد آنها از وجود خویش آگاهی داشتند ولی قابل احساس نبودند سپس از انها پرسید که آیا می خواهید در زمین زندگی کنید عدهای گفتند آری و عدهای گفتند نه انها که نه گفتند در همان آسمان باقی ماندند یکجور ویکنواخت زندگی را گذراندن تا به روز قیامت ولی آنها که

اری گفتند به اسمان دوم رفتند لباس اثیری بر انها پوشانده شد و نوار تجلیات آگاهی ومرکز ثقل اگاهی بر آنها مشخص شد سپس به اسمان اول رفتند و ماده شدند ودارای جسم گردیدند و انهمه آگاهی زیر پوشش ها مانده بود واز یاد رفته بود وجسم بوسیله روح از خود اگاهی داشت .

   

 خداوند یک روح را انتخاب کرد وبدان جسم بخشید در اسمان دوم مرکز ثقل آگاهیش را طوری قرار داد که بهشتش  را درک کند و روح دیگری نیز به همین ترتیب صاحب جسم شد همه فرشتگان آمدند تا به فرمان خدا

بر ادم سجده کنند ادمی که قدرت صعود و انتخاب داشت واسما خدا را ازاو یاد گرفته بود همگان سجده کردند الا ابلیس،ابلیس اگاهیش نزول کرد تا آسمان اول انهمه عبادت مانع حسادتش نشد واز قدرت نزول خویش استفاده کرد وبه خداوند فرمود که منسجده نمی کنم او از خاک است ومن از آتش ، اتش را با خاک برابری نیست  خداوند اورا طرد کرد واو گفت حال که مرا می رانی از تو تا روز رستاخیز مهلت می خواهم که اولا زنده بمانم ثانیا بتوانم اگاهی انسانها را فریب دهم وخداوند پذیرفت مهلت داد واورا دور کرد .

ادم وحوا بدین سان در بهشت زندگی می کردند ، لحظه ای شیطان برای ادراک پرواز گفت باید از درختی بخورید که خدا شمارا از منع کرده اگاهی آنها فریب خورد واز آن میوه خوردند تنزل پیدا کردند دیگر قدرت ادراک بهشت را نداشتند و به زمین فرود آمدند تنها جاییکه می توانستند در آن زندگی کنند وآنرا درک کنند

دوباره سفری دیگر برای رسیدن بجای اول.

آدم وحوا در روی زمین زندگی می کردند واز نعمتهای این کره خاکی بهره می بردند سپس هم بستر شدند تا اگاهی ادامه داشته باشد ،صاحب چند فرزند شدند ،قابیل،هابیل را کشت بخاطر چیزی که برایش مقدر نشده بود

و او خود گندم پلاسیده را برای رسیدن به مقصود می خواست قربانی کند که پذیرفته نشد .قابیل نشان داد که

انسان می تواند به اندازه حیوان نزول کند وهابیل نشان دادکه انسان می تواندترقی کند زندگی آدمیان طی شد و

انسان این موجود فراموش کار از یاد برد که خالقش کیست وعده کمی بودند که خدا را پرستش می کردند قوم

صالح شتری که ایت خداوند بود کشتند قوم نوح دچارطوفان وسیل شدند ،قوم موسی به گوساله ای فریب خوردند وقوم عیسی حضرتش را به صلیب کشیدند (البته که نتوانستند)وقوم پیامبر خاتم دختران را زنده بگور می کردند وبا پیاز اکه بهشت می خریدند .

انسان بدنبال هوس بدنبال قدرت بدنبال پول وبدنبال علم رفت کل جامعه بشری به یکباره دور دایره ای گشت زدند بواسطه علمی که از اول انتهایش مشخص بود علمی که به نظر برای راحتی بشر بود وسیله ای برای نابودی بشر شد علم بی اخلاق هیچ ارزشی برای انسان امروز ندارد و نمونه آن ساخت سلاحهای اتمی ،میکروبی یا حتی

طراحی ویروسهای کامپیوتری و....

انسان عصر امروز دیگر به سختی می تواند خود را ارضا کند لحظه ای موسیقی لحظه ای به نقاشی لحظه ای 

تماشای فیلم وبعد به همبستر شدن و... هر لحظه در تکاپوی کاری جدید تا روح خودرا ارضا کندولی غافل از اینکه این کارها برای او چیزی جز مرور گذشته ها ونشخوار حافظه نبوده است مثلا ما با انتظاری که از طعم

غذا داریم آنرا می خوریم ودر لحظه خوردن بایاد مزه آن در فکر مشکلاتمان هستیم .

انسان پر از مشکل امروزی که سردر گم رفتار می کند را که خوب بنگری می بینی خودش مشکلاتش را بوجود آورده ونباید کسی را مقصر دانست واین نتیجه این است که در لحظه حال زندگی نمی کنیم وباور نداریم که موجودات فناپذیری هستیم و بهترین مشاور که خود مرگ است را فراموش می کنیم دایم در گفتگوی درونی خویش خود بزرگ بینی مان را تقویت میکنیم مشکلات را تقصیر کاینات می اندازیم     

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 15:45  توسط mojood fazaee | 


بو، بوی خوش پيراهن پدر،
چُرتِ خُمارِ ظهر، عطر عجيب خواب
گِل نَمور حاشيه، قطره، حوصله، شير آب
چه شمارش صبوری!
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بادبزن را از اين دست
به آن دست خسته می‌دهم
پدر بوی دريا و گندم و گريه می‌دهد.


خُرد و خرابِ سنگ و تابه و طراز
پهلو به پهلو که می‌شود
شوره‌ی خيسِ عرق در بناگوشِ مرده می‌دود
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بو، بوی خوش پيراهن پدر
چند ابر پراکنده بالای کوه
پَرپَر پشه‌ای بال ابروی پير
عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا،
و زندگی که چيزی نيست
که چيزی نبوده است:
يعنی قشنگ سخت،
سخت و قشنگ و ساده،
خوش و گزنده و بی‌تاب،
پياده‌ی غمگين، تبسم تلخ.
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"


بو، بوی خوش پيراهن پدر
و کودکی غمگين که قرن‌ها بعد
بی‌ديده ... دريا را گريسته بود،
قرن‌ها بعد که هنوز هيچ آسمانی حتی
کبوتر و باران را نمی‌شناخت
وقتی که راهی نيست
زندگی همين است ديگر:
قشنگ سخت، و چند واژه‌ی ترس‌خورده‌ی بی‌رويا
مثل ترانه، مثل تابستان
تابستان است حالا هم
حالا هوای خانه پر از خنکایِ خواب و آسودگی‌ست،
دخترانم خوابند،
هوای کولرِ کهنه‌سال
پر از بوی حصير و شوره‌ی خيسِ پيراهن است.
من دورم از پدر
دورم کرده‌اند از آن همه قشنگ سخت،
عطر عجيب خواب،
گلِ نمور حاشيه، قطره، حوصله، شيرِ آب،
چه شمارش بی‌پايانی!
باز هم تابستان است،
اين ساعت روز، حالا پدر خواب است،
- خواب می‌بيند
خواب علو، عطر خيس حصير، بادبزن، بوريا:
"دردت به جانم عَلو، بادم بزن بابا!"

 


می‌گويند من شاعرم
از خودتان شنيده‌ام
راست و دروغش با درياست
چه باشم، چه نباشم
باز در خواب کودکانِ نان‌آور نازنين خواهم گريست
باز به خاطر شما از شب گليم و گهواره سخن خواهم گفت
باز می‌روم بوسه از آسمان و تبسم از ترانه می‌آورم،
چرا که من
خود را در گريه‌های شما شُسته‌ام
شريک رويا و غمخوار خستگان ...!
من شاعرم
عجيبِ نزديک به روحِ آب
بسيار خسته به نماز نی، ناروا شنيده‌ی بی‌شکايتی که
کلماتش از گوشه و کنار کوچه به خواب کبوتر آمده‌اند
کلماتش کوچکند، ساده‌اند، مالِ خودِ شماست
و از خودِ شما بود که شبی
باران را زير چترِ گريه و گفت‌وگو به خانه آوردم.
من رسيدم به آن‌چه از چراغِ آسمان باقی بود
من از خودتان شنيده‌ام
شاعرم
فهمی از حافظ ربوده و
رويايی که خواهرم فروغ ...!
من آشنای آب و قانع به تشنگی ...
دوستتان دارم که دوستم می‌داريد.



من هم حق دارم
يک اسمِ ساده نصيبم شود
کسی برايم سيب و سيگار بياورد
دمی بخندد
نگاهم کند
بگويد بَروبچه‌ها ... احوالپرسِ ترانه‌های تواند،
بگويد هر شب، ماه ...
خواب می‌بيند که آسمان صاف خواهد شد.


باز هم وقت ملاقاتِ گريه و گفت‌وگو تمام شد وُ
کسی به ديدار دريا و ستاره نيامد.


سِجل‌های سوخته‌ی ما
پُر از مُهر و علامت به رفتن است.


عجيب است
من به دنيا نيامده‌ام
که پيچک و پروانه از من بترسند
من مايلم يک لحظه سکوت کنيد
ببينيد بَد می‌گويم اينجا
که هنوز هم می‌توان ترانه سرود،
تنها به کوه رفت
کبوتر و غروب و انحنای دامنه را ديد.


آدمی را نامی بوده، نامی هست
که گاه از شنيدن نابهنگامش
برگشته، برمی‌گردد،
اما سِجل‌های سوخته‌ی ما ...!


بوی خوشِ سيب وُ
سيگار نيمه‌سوز می‌آيد.

۱

 



۱


سلام!
حال همه‌ی ما خوب است
ملالی نيست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خيالی دور،
که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گويند
با اين همه عمری اگر باقی بود
طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم
که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و
نه اين دلِ ناماندگارِ بی‌درمان!


تا يادم نرفته است بنويسم
حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود
می‌دانم هميشه حياط آنجا پر از هوای تازه‌ی باز نيامدن است
اما تو لااقل، حتی هر وهله، گاهی، هر از گاهی
ببين انعکاس تبسم رويا
شبيه شمايل شقايق نيست!
راستی خبرت بدهم
خواب ديده‌ام خانه‌ئی خريده‌ام
بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌ديوار ... هی بخند!
بی‌پرده بگويمت
چيزی نمانده است، من چهل ساله خواهم شد
فردا را به فال نيک خواهم گرفت
دارد همين لحظه
يک فوج کبوتر سپيد
از فرازِ کوچه‌ی ما می‌گذرد
باد بوی نامهای کسان من می‌دهد
يادت می‌آيد رفته بودی
خبر از آرامش آسمان بياوری!؟
نه ری‌را جان
نامه‌ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد
بی حرفی از ابهام و آينه،
از نو برايت می‌نويسم
حال همه‌ی ما خوب است
اما تو باور نکن!

 


بيا برويم رو به روی بادِ شمال
آن سوی پرچين گريه‌ها
سرپناهی خيس از مژه‌های ماه را بلدم
که بی‌راهه‌ی دريا نيست.


ديگر از اين همه سلامِ ضبط شده بر آدابِ لاجرم خسته‌ام
بيا برويم!


آن سوی هر چه حرف و حديثِ امروزست
هميشه سکوتی برای آرامش و فراموشی ما باقی‌ست
می‌توانيم بدون تکلم خاطره‌ئی حتی کامل شويم
می‌توانيم دمی در برابر جهان
به يک واژه ساده قناعت کنيم
من حدس می‌زنم از آوازِ آن همه سال و ماه
هنوز بيت ساده‌ئی از غربتِ گريه را بياد آورم.
من خودم هستم
بی خود اين آينه را رو به روی خاطره مگير
هيچ اتفاق خاصی رخ نداده است
تنها شبی هفت ساله خوابيدم و بامدادان هزارساله برخاستم.


دارم هی پا به پای نرفتن صبوری می‌کنم
صبوری می‌کنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری می‌کنم تا ترنم نام تو در ترانه کاملتر شود
صبوری می‌کنم تا طلوع تبسم، تا سهم سايه،‌ تا سراغِ همسايه ...
صبوری می‌کنم تا مَدار، مُدارا، مرگ ...
تا مرگ، خسته از دق‌البابِ نوبتم
آهسته زير لب ... چيزی، حرفی، سخنی بگويد
مثلا وقت بسيار است و دوباره باز خواهم گشت!


هِه! مرا نمی‌شناسد مرگ
يا کودک است هنوز و يا شاعران ساکتند!


حالا برو ای مرگ، برادر، ای بيم ساده‌ی آشنا
تا تو دوباره بازآيی
من هم دوباره عاشق خواهم شد!

 

 

 



۱۳


نه
پرس و جو مکن
حالم خوب است
همين دَم‌دَمای صبح
ستاره‌ای به ديدن دريا آمده بود
می‌گفت ملائکی مغموم
ماه را به خواب ديده‌اند
که سراغ از مسافری گم‌شده می‌گرفت


باران می‌آيد
و ما تا فرصتی ... تا فرصتِ سلامی ديگر خانه‌نشين می‌شويم.
کاش نامه را به خطِ گريه می‌نوشتم ری‌را
چرا بايد از پسِ پيراهنی سپيد
هی بی‌صدا و بی‌سايه بميريم!
هی همينْ دلِ بی‌قرارِ من، ری‌را
کاش اين همه آدمی
تنها با نوازش باران و تشنگی نسبتی می‌داشتند


ری‌را! ری‌را!
تنها تکرار نام توست که می‌گويدم
ديدگانت خواهرانِ بارانند.

 

بايد اين کوچه‌نشينانِ ساده بدانند
که جُرمِ باد ... ربودن بافه‌های رويا نبوده است.


گريه نکن ری‌را
راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است.
دوباره اردی‌بهشت به ديدنت می‌آيم.


خبر تازه‌ای ندارم
فقط چند صباحِ پيشتر
دو سه سايه که از کوچه‌ی پائين می‌گذشتند
روسری‌های رنگين بسياری با خود آورده بودند
ساز و دُهل می‌زدند
اما کسی مرا نمی‌شناخت.


راهمان دور و دلمان کنار همين گريستن است
خدا را چه ديده‌ای ری‌را!
شايد آنقدر بارانِ بنفشه باريد
که قليلی شاعر از پیِ گُلِ نی
آمدند، رفتند دنبال چراغ و آينه
شمعدانی، عسل، حلقه‌ی نقره و قرآن کريم.


حيرت‌آور است ری‌را!
حالا هرکه از روبرو بيايد
بی‌تعارف صدايش می‌کنيم بفرما!
امروز مسافر ما هم به خانه برمی‌گردد.

 

 






 

 

 

۱۹ <- ديرآمده‌ای ری‌را! باد آمد و همه روياها را با خود برد / نامه‌ها <- اشعار <- صفحه‌ی نخست

 



۱۹


قبول نيست ری‌را
بيا قدمهامان را تا يادگاری درخت شماره کنيم
هر که پيشتر از باران به رويای چشمه رسيد
پريچه‌ی بی‌جفت آبها را ببوسد،
برود تا پشتِ بالِ پروانه
هی خواب خدا و سينه‌ريز و ستاره ببيند.


قبول نيست ری‌را!
بيا بی‌خبر به خواب هفت‌سالگی برگرديم،
غصه‌هامان گوشه‌ی گنجه‌ی بی‌کليد،
مشقهامان نوشته،
تقويم تمامِ مدارس در باد،
و عيد ... يعنی هميشه همين فردا!
نه دوش و نه امروز،
تنها باريکه‌ی راهی است که می‌رود ...
می‌رود تا بوسه، تا نُقل و پولکی،
تا سهم گريه از بغض آه،
ها ... ری‌را!
حالا جامه‌هايت را
تا به هفت آب تمام خواهم شُست،


صبح علی‌الطلوع راه خواهيم افتاد
می‌رويم،‌ اما نه دورتر از نرگس و رويای بی‌گذر،
باد اگر آمد
شناسنامه‌هامان برای او،
باران اگر آمد
چشمهامان برای او،
تنها دعا کن کسی لایِ کتابِ کهنه را نگشايد
من از حديث ديو و
دوری از تو می‌ترسم ... ری‌را!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 شهریور1387ساعت 15:43  توسط mojood fazaee | 

 

احساس اهمیت کردن انسان ،انسان را سنگین و بی دست وپا و خود پسند میسازد.برای اهل معرفت بودن

باید سبکبار وروان بود.

آیا میدانید اقتدار چیست اقتدار یعنی اگر تو بخواهی که باران ببارد باران ببارد واگر خواست باران ببارد تو بخواهی که باران ببارد !!دوستان اگر ازوضعیت کنونی ناراحت هستید باید تغییر کنید حتی اگر آن تغییر بد باشد ولی تغییر کردن چگونه صورت می گیرد ؟اول باید عادت روزانه خود را بیابید سپس عادات زائد خودرا شناخته و آنها را ترک کنید این اولین گام به سوی کسب اقتدار است
+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 23:26  توسط mojood fazaee | 

عارف:توهیچ چیز درباره جهان اطراف خود می دانی

دانشمند:من همه جور چیز می دانم

عارف: منظورم این است که هرگز جهان دور وبرخودرا حس میکنی

دانشمند: من همان قدر ازجهان اطرافم را حس می کنم که میتوانم

عارف: این کافی نیست .توباید همه چیز را حس کنی وگرنه جهان معنی خودرا از دست می دهد

دانشمند:من مجبور نیستم آش را بچشم تا ترکیباتش را بدانم یا به سیم برق دست بزنم تا درباره برق

آگاهی یابم.

عارف: تو می خواهی به استدلالهای خود بچسبی ،با اینکه آنها سودی برای تو ندارند،تومی خواهی همانکه هستی بمانی حتی به بهای خیر و صلاحت .

دانشمند: نمی فهمم درباره چه حرف می زنی

عارف:درباره این حقیقت که توکامل نیستی ،توآرام وقرار نداری .

دانشمند:تو شایستگی قضاوت درکردار وشخصیت مرا نداری.

عارف:تو غرق مسائل و مشکلاتی چرا ؟

دانشمند:برای اینکه من هم انسانم؟!

عارف:تو درباره خودت زیاد فکر می کنی و همین برای تو عجز ودرماندگی غریبی به دنبال می آورد که وامی داردت جهان اطراف را به روی خود ببندی و به استدلالهایت بچسبی.پس آنچه تو داری مسائل و مشکلات است.من هم انسان هستم امانه به آن معنی که منظور توست.

من بر مسائل و مشکلات خود غالب آمده ام .چه بد که کوتاهی عمر امان نمی دهد به همه آنچه دلخواه من است چنگ اندازم .اما این مسئله ای نیست ؛فقط یک تاسف است

دانشمند:لحن بیانتان به دلم نشست .در آن هیچ ناامیدی وخود خوری نبود.

+ نوشته شده در  جمعه 11 مرداد1387ساعت 23:25  توسط mojood fazaee | 

خوشا چو باغچه از بوی یاس سر رفتن  خوشا ترانه شدن بی صدا سفر رفتن

سری تکان بده بالی دمی لبی حرفی    چرا که شرط ادب نیست بی خبر رفتن

زیبای باستانی شعر من این دل همیشه باد گرفتارت    سرشار کن دوباره نگاهم را از چشمهای مست غزلبارت

گفتی از ان دیار که مردانش در شعله های عشق نمی سوزند   من می روم به سمت دیاری دور، دست خدای عشق نگهدارت

من پیر شدم،دیر رسیدی خبری نیست  مانند من آسیمه سر ودر به دری نیست

بسیاربرای تو نوشتم غم خود را  بسیار مرا نامه ولی نامه بری نیست

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:32  توسط mojood fazaee | 
وارد جمعی شدم سلا م کردم وقتی جلسه به پایان رسید شخصی آمد نزدیک من و گفت سلام گفتم باشه گفت من از شما خیلی خو شم آمده من جلوی خودم را گرفتم و باز گفتم باشه گفت هر چی من میگم شما میگید باشه چیز دیگر بلد نیستید گفتم باشه گفت شما به نظر ادم خاصی می رسید گفتم باشه گفت دیگه دارید اعصاب من رو خرد می کنید گفتم باشه گفت حالم ازتون بهم میخوره شما خیلی مغرور هستین گفتم باشه گفت به درک من می رم گفتم باشه ولی قبل از رفتن بدون که چه قدر فاصله دوست داشتن تا نفرت کمه دوم اینکه این دوست داشتن بدرد نمی خوره چون تو همون چیزی رو از من انتظار داری که میخواهی گفت باشه خندیدم گفتم من همه رو دوست دارم گفت باشه گفتم من با تو نبودم گفت باشه گفتم سلام گفت حالا شد بله من قبول کردم شما راست میگید
+ نوشته شده در  پنجشنبه 10 مرداد1387ساعت 10:32  توسط mojood fazaee |